Life has betrayed me once again

سپتامبر 23, 2010
  • بین عجیب‌ترین جمعی که تو عمرم دیدم نشسته و یک ساعته که دماغش تو اون کتاب مسخره‌اس.با وجود موسیقی زیبایی که یک گابلین تیزدست می‌نواخت٬ به خاطر در تعلیق قرار گرفتن خسته و کلافه شدم. «یک ساعت»‌برای دید زدن سرتاپای یه نفر خیلی بیشتر از کافیه.اون هم کسی که کل این «یک ساعت» رو از نگاهت اجتناب کرده و حضورت رو انکار. یک بار دیگه نگاهم از نوک موهای نقره‌ای و بلندش که انگار تو باد پریشون شده باشه٬ تا بینی نواخته و کشیده‌اش٬ گونه‌های استخوانی و لبهاش که به طرز شهوتناکی کلمات رو می‌بلعید٬ به روی سینه‌ی تفکیک و عریانش لغزید. داشتم از همه‌ی زیبایی‌هاش متنفر می‌شدم٬ گرچه میل عجیبی یهش داشتم. تصمیم گرفتم به جای دنبال کردن ضربات بی‌امان روی کلاویه‌ها٬ کار بهتری بکنم.

  • دیدم داره نگاه نگاه می‌کنه. بد کیسی هم نبود. خودم رو متین و سر به زیر نشون دادم تا اینکه تصمیمش رو گرفت و مستقیم اومد سمتم. سلام داد و دست. نیشم باز بود که پرسید فلان سال تو فلان دبیرستان نبودی شما؟ من هم که هیچ وقت حتی راهم هم اون وری نیفتاده با وقاحت گفتم آره دیگه. چه سالهایی بودا پسر!ا

  • کنسرت ناموزونی بود از واق‌واق و زوزه و بال و پرزدن پرنده‌ها. رو به من کرد و گفت: اگه میز رو برنمی‌گردوندی هم می‌تونستی بهم بفهمونی که می‌خوای صحبت کنیم. فقط کافی بود ازم بخوای!ا

لهجه‌ی غریبش از هر زبانی ردی داشت ولی متعلق به هیچ کدوم نبود.کتاب جلد صورتی رو که به چشم هوو بهش نگاه می‌کردم انداخت جلوم و گفت: زندگی جالبی داشتی.ولی هنوز داستانت تموم نشده. روی صندلیش ولو شد وادامه داد: باید ادامه پیدا کنه. برگهایی هستن که باید پر بشن.

زیر بار نرفتم. از کلامش که «باید» توش بود خوشم نیومد. بهش گفتم: تو زندگیم کسی به‌ جام تصمیم نگرفته.حالا برای زندگی کردنم هم نمی‌تونه کسی مجبورم کنه. اصلا با چه اعتباری؟

پشت چشمی نازک کرد و گفت: به اعتبار خدای مقتدر حکیم. خواسته‌ی اون بوده وگرنه اینجا نبودی. سرزمین افسانه‌های ناتمام.

فضای مجلس سرد شد ٬سردتر از بوسه‌های خداحافظی و خودم رو می‌دیدم که دارم از اطرافیانم دور ودورتر می‌شم.

  • گاهی دلم هواش رو می‌کنه. که باز زیر وزنش ستون فقراتم تق و توق صدا بده. که بوی بدنش ـ که تا امروز براش مشابهی ندیدم ـ رو باز هم با تمام وجود به درون بکشم. همیشه این مواقع هوا رو در جست و جوی بوی بدنش می‌گردم و همیشه هوا رو  سرد می‌کنم این مواقع. از آه جوونی که دنبال چیز ناممکن می‌گرده. فرصت دوباره چیزی نیست که می‌خواستم.

پسرک بعد از دو بار تلاش نافرجام برای بلند شدن از سر میز٬ همونجا ولو شد و خوابش برد. با خودم فکر کردم کاش از همون اول درباره‌ی دبیرستان راستش رو گفته بودم.واقعا کسلم کرد.

Anathema – Lost control

Rise of Sodom and Gomorrah

اوت 12, 2010
  • پشت مسجد و مردمش که صلاة ظهر منتظر حلول ماه رمضان بودن، رو به دره‌ای که از مقابلش جاده ماشین‌رو می‌گذشت، باد چادر گلدار دخترک رو به رقص درآورده بود و پسر جوانی بر روی براوویی زهوار دررفته، طرارانه دلبری می کرد.دختر به قاصدکی اشاره می‌کرد که خیلی خیلی دوستش داشت و وقتی که پسر لبه‌ی چادر دخترک رو گرفت، یک دفعه از پشت دستی به‌ شونه‌ام زده شد و گفت: باید بریم طبقه بالا.

از پنجره رو برگردوندم و با اشاره به مرد مکانیکی گفتم: گمون می‌کردم که تو کشتی باشیم.به سختی می‌تونستم تو تاریکی، حالت چشم‌هاش رو متوجه بشم. بی پاسخی تو راهرویی به راه افتاد که پر بود از تابلو. تابلوهایی پر از چشم‌های متحیر و خیره به مسیر پیش‌رو. طرز برخوردش چندش آور بود. به خودش هم گفتم.

  • گوش تیز کردم و بعد از ورود به راه پله‌ها، فهمیدم این دلهره از کجا به دلم افتاده.بلافاصله دری در انتهای راه‌پله‌ها باز شد و همراه با پرنده خاکستری رنگ، صدای پر هیبت Night on Bald Mountain موسورگسکی تمام راهرو و راه‌پله رو پر کرد.میخ‌کوب شده بودم تا پرنده با دو بار باز و بسته کردن بال‌هاش خودش رو به ما رسوند و با صدایی محزون که از میون منقار عاج مانندش خارج می‌شد رو به مرد مکانیکی گفت: برنامه عوض شده. پسره رو من می‌برم. مرد اخم کرد. پرنده چشم غره رفت. مرد با اوقات تلخی عقب کشید. جا زد. حالا همراه پرنده بودم.
  • تو نقشه گشت می‌زنم. اغلب مسافرت‌هام این طورین.بذار یه نگاه دوباره بندازم. از اینجا که هستم، خیلی تا کلبه باگ مورن تو کوه‌های آلپ  راه مونده، خیلی تا آیداهو و جنگل‌های سبزش راهه.تا هاگوارتز و دفتر دامبلدور، خیلی فاصله‌اس. اینجا وایسادم. یمینم سدوم و یسارم عموره. منتظرم.

The Rise of Sodom and Gomorrah

Everyman will be sailors

ژوئیه 31, 2010
  • نمکین و نافذ و مستی بخش، بوی دریاست که به مشامم می‌رسه. پیش از این حتی یک بار هم دریا رو ندیدم اما کجاست آدمی که برای تشخیص این بو احتیاج به نشانه‌ای داشته باشه؟ دوست دارم تمام روز(یا شب!) رو بی چشم باز کردن و بی یادآوری چیز‌هایی که فراتر از دانشمه به لجبازی موجها گوش بدم، قاصدان باستانی که زبانشون در گذر اعصار از یادها رفته. برای ما صرفا گوش کردن هم کفایت می‌کنه.
  • اگر گه‌گداری مگس سمجی رو که میومد و بعد از هر چرخ مستقیم روی نوک بینی درازش می‌نشست رو با خشونت دور نمی‌کرد،شک ندارم که با مجسمه‌های گرگویل اشتباه می‌گرفتیدش. دست زیر چونه‌‌ی باریکش زده و پشت میز، تمام قد قوز کرده بود، دندان قروچه می‌کرد و هر از گاهی هم زیر لب ناسزایی چاشنی کار می‌کرد که البته به نظر خودش کاملا سزا بود. صاحب کتابخانه بود با قدی خمیده، نتیجه‌ی ناگزیر سنی به قدمت تاریخ. پشت میز خاک گرفته و فرسوده‌‌ی چوب بلوطیش نشسته بود و هر از گاهی نگاهش کتابی را که به یک سو پرتاب می‌شد دنبال می‌کرد. دیگر داشت از کوره در مي‌رفت که فریاد شادی‌ای را از آن‌سوی قفسه‌ها شنید. همیشه قبل از آن که کار به جاهای باریک بکشد به نتیجه می‌رسد. سلانه‌سلانه سعی کرد از پشت میز خود را بیرون بکشد تا به خرابکاری‌ها رسیدگی کند.هنوز به موفقیتی دست پیدا نکرده بود که جوانکی شلنگ‌انداز با کتابی نازک و جلدی به رنگ صورتی جیغ به زیر بغل ، رقصان از میان کتاب‌های روی زمین به سمتش راه باز کرد. قیافه‌ی پیر مرد در هم رفت و با صدایی که انگار از ته چاه در میامد، با بدخلقی و ناله گفت: نه نوح!می‌دونی که چقدر از این کار متنفرم! نوح او را با تمام تقلایش به سمت خود کشید، بوسید و گفت: خیلی عذر می‌خوام عمو نیکولا، که یه کمی کتابخونت رو به هم ریختم. پیرمرد در حالی که با اخ و تف صورتش را پاک می‌کردغر زد: یه کمی؟! بهتره در حق خودت یه لطفی بکنی و قبل از این که دستم بهت برسه زود بری بیرون وگرنه اولین کسی می‌شی که ضربه‌ی عصای جدیدم رو نوش جون می‌کنه.نوح جلوی در صبر کرد تا پیرمرد که نای حرف زدن نداشت، جمله‌اش را تمام کند. چشمکی از سر شیطنت زد و سریع دستورش را اجرا کرده جیم شد.
  • تپه‌های تکرارشونده‌ای بودن، با غاری عمیق و تاریک همون وسط مسط‌ها. البته اگه بتونی وسطی براش تصور کنی. با بوته‌های متمرکز به دور غار. مثل ژله‌ی کوکایی که دسر شامم بود تو هتل، مثل گارمان که به آرامی باز و بسته می‌شه، مثل چین‌های شکم هیولای 2.5 متری‌ای که روبروی تختم روی صندلی خوابش برده بود و کله‌ی زشتش رو بالا می‌آره تا ببینه چه چیزی مزاحم چرت زدنش شده. دور سرش رو انگار ابرهای بهاری گرفته و چشم‌هاش رو هم از بارش بی‌نصیب نذاشته.با صدای زیری که برای آن هیکل غریب میومد گفت: سلام! سرش رو کج کرد و به نحوی به من نگاه کرد که انگار داره ارزیابی می‌کنه ببینه آداب معاشرت بلدم یا نه! در همین شش و بش بودم که در اتاق پس از چهار ضربه باز شد و پسر جوونی وارد اتاق شد که مثل نگهبان خوش هیکل نمایش کالیگولا فیگور می‌گرفت: با من بیا. همین رو گفت. نه یک کلمه کمتر، نه یک کلمه بیشتر. شانه بالا انداختم. مطمئنا همراهی با این روبات آدم‌نما بهتر از تنها موندن با اون غول عظیم‌الجثه بود. هر چی باشه عادت کردم به انتخاب بین بد و بدتر. بی پرسش و پاسخی مثل یک بره، با حفظ فاصله‌ی ایمن از غول به دنبالش راه افتادم.

Suzanne

Is there anybody out there

ژوئیه 25, 2010
  • تو اين شهر بی در و پيكر، شايد پسری بوده با افكار زيادی متضاد كه فرض مي‌كنيم عشق رو هم تجربه نكرده بوده و بعد گيريم از اين و اون انقدر از عشق شنيده بوده باشه كه آب از لب و لوچه‌اش سرازير شده باشه.بعد شايد افتاده تو خيابون و منجم و كافه و وبلاگ‌ها و مركز خريدها تا عشقش رو از تو خيابون و نت پيدا كنه. همون جوری كه بقيه كردن!
  • سال‌های سال پيش از اين، خيلی پيش از اين، 2 سال قبل از تولد خدا، جوانی 20 ساله بود كه فكر می‌كرد بار هستی رو دوششه. جوانی كه فكر می‌كرد جامعه‌ی دور و برش بهش نياز دارن و اگه نباشه دنيا فرومی‌پاشه. انقدر تو گوش رهگذر و پرنده و چرنده خوند تا همه باورش كنن و اون روزها مردم زود باورش می‌كردن.
  • روزی روزگاری شايد پسرهای شادی بودن كه تو خيابون‌‌های تهران گشت می‌زدن و به هر پسری كه می‌رسيدن تيكه بارش می‌كردن. دراز و ديلاق با موهای مش كرده و بيني‌های عملی. شايد لباس تنگ می‌پوشيدن با شلوارهای راسته كه تا چاك كونشون هم از زير شلوار معلوم باشه و كار مشتری برای انتخاب آسون. روزی روزگاری شايد گله‌های انسانی تو خيابون‌های کثیف تهران اين ور و اون ور پرسه می‌زدن.از ونك تا تجريش، از انقلاب تا پل چوبی و شايد از وليعصر تا هفت تير.
  • يكی بود يكی نبودش. اون روزها خدا بود و همه‌ی زاد و رودش. كلی دعوا بود سر بود و نبودش.چندين قرن گذشته بود از قصه‌ی آدم و فرودش. نوح،ابراهيم،موسی،عيسی و احمد محمودش.
  • شايد روزی بوده باشه كه شهر تو شلوغی غرق شده بوده باشه و پسره تو همین گیر و دار دلش رو به يه پسر ديلاق داده بوده باشه.شايد گرمی دستانش را حس كرده بوده باشه و به همين هوا باهاش به هتلی رفته بوده باشه ،جايی كه لحظه به لحظه سردتر شدن دست‌های همراهشو حس کرده بوده باشه تا اين كه بفهمه تو تار عنكبوت گرفتار شده ، تاری با عنكبوت‌هايی كه همشون شلوار راسته‌ی تنگ به پا داشتن كه بعد از چند لحظه ديگه نداشتن.
  • روزی مثل همين روزها يه جوون بود كه همچنان 20 سالش بود، كه مردمش قصد جونش رو كرده بودن.نوح،در وطن خويش غريبِ گريزان بر كشتی‌ای سوار شد با همراهانش. جيسونی بود با آرگونشينانش.گریزان شد اما نه چندان دور. كشتيش رو از آبهاي زمين گرفت و بر اقيانوس‌ پرتلاطم انديشه‌های انسانی روان كرد. در جستجوی رنگين كمان آزادی!
  • در شبی بی ستاره، بی‌ماه، هياهويی به پاشد چنان‌كه افكار پر از اسپرم همه‌ی ساكنان هتل_ كه مثل آن شب بی‌ستاره بود_ براي دقايقی معطوف به اتاق شماره‌ی 69 شد. كفتارها بو كشيدند و بو كشيدند جريان سيال مرگ را. دهشتی كه خود را از  لوستر آويخته بود. بامداد كه به اتاقش برگشت، به همبسترش خبر از شكستن يك پارچه بلور در اتاق بالا سرشان را داد.مستی در كوچه‌ می‌خواند:

بامدادان كودكی بر دار با باد سحرگاهی به رقص آمد. ولوله در آسمان هم در زمين افتاد.

ديگ جادوپيشگان از طعمه‌اي نو در خروش آمد.در تگ هر گوش آواي سروش افتاد….


Is there anybody out there