Life has betrayed me once again

  • بین عجیب‌ترین جمعی که تو عمرم دیدم نشسته و یک ساعته که دماغش تو اون کتاب مسخره‌اس.با وجود موسیقی زیبایی که یک گابلین تیزدست می‌نواخت٬ به خاطر در تعلیق قرار گرفتن خسته و کلافه شدم. «یک ساعت»‌برای دید زدن سرتاپای یه نفر خیلی بیشتر از کافیه.اون هم کسی که کل این «یک ساعت» رو از نگاهت اجتناب کرده و حضورت رو انکار. یک بار دیگه نگاهم از نوک موهای نقره‌ای و بلندش که انگار تو باد پریشون شده باشه٬ تا بینی نواخته و کشیده‌اش٬ گونه‌های استخوانی و لبهاش که به طرز شهوتناکی کلمات رو می‌بلعید٬ به روی سینه‌ی تفکیک و عریانش لغزید. داشتم از همه‌ی زیبایی‌هاش متنفر می‌شدم٬ گرچه میل عجیبی یهش داشتم. تصمیم گرفتم به جای دنبال کردن ضربات بی‌امان روی کلاویه‌ها٬ کار بهتری بکنم.

  • دیدم داره نگاه نگاه می‌کنه. بد کیسی هم نبود. خودم رو متین و سر به زیر نشون دادم تا اینکه تصمیمش رو گرفت و مستقیم اومد سمتم. سلام داد و دست. نیشم باز بود که پرسید فلان سال تو فلان دبیرستان نبودی شما؟ من هم که هیچ وقت حتی راهم هم اون وری نیفتاده با وقاحت گفتم آره دیگه. چه سالهایی بودا پسر!ا

  • کنسرت ناموزونی بود از واق‌واق و زوزه و بال و پرزدن پرنده‌ها. رو به من کرد و گفت: اگه میز رو برنمی‌گردوندی هم می‌تونستی بهم بفهمونی که می‌خوای صحبت کنیم. فقط کافی بود ازم بخوای!ا

لهجه‌ی غریبش از هر زبانی ردی داشت ولی متعلق به هیچ کدوم نبود.کتاب جلد صورتی رو که به چشم هوو بهش نگاه می‌کردم انداخت جلوم و گفت: زندگی جالبی داشتی.ولی هنوز داستانت تموم نشده. روی صندلیش ولو شد وادامه داد: باید ادامه پیدا کنه. برگهایی هستن که باید پر بشن.

زیر بار نرفتم. از کلامش که «باید» توش بود خوشم نیومد. بهش گفتم: تو زندگیم کسی به‌ جام تصمیم نگرفته.حالا برای زندگی کردنم هم نمی‌تونه کسی مجبورم کنه. اصلا با چه اعتباری؟

پشت چشمی نازک کرد و گفت: به اعتبار خدای مقتدر حکیم. خواسته‌ی اون بوده وگرنه اینجا نبودی. سرزمین افسانه‌های ناتمام.

فضای مجلس سرد شد ٬سردتر از بوسه‌های خداحافظی و خودم رو می‌دیدم که دارم از اطرافیانم دور ودورتر می‌شم.

  • گاهی دلم هواش رو می‌کنه. که باز زیر وزنش ستون فقراتم تق و توق صدا بده. که بوی بدنش ـ که تا امروز براش مشابهی ندیدم ـ رو باز هم با تمام وجود به درون بکشم. همیشه این مواقع هوا رو در جست و جوی بوی بدنش می‌گردم و همیشه هوا رو  سرد می‌کنم این مواقع. از آه جوونی که دنبال چیز ناممکن می‌گرده. فرصت دوباره چیزی نیست که می‌خواستم.

پسرک بعد از دو بار تلاش نافرجام برای بلند شدن از سر میز٬ همونجا ولو شد و خوابش برد. با خودم فکر کردم کاش از همون اول درباره‌ی دبیرستان راستش رو گفته بودم.واقعا کسلم کرد.

Anathema – Lost control

2 پاسخ to “Life has betrayed me once again”

  1. جواد Says:

    فضای غریبی داشت
    یاد نوجوونیم افتادم

  2. جواد Says:

    در پاسخ کامنتت:
    کشتی بساز نوح! باقی را به آب بسپار…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: